تبليغاتX


Glitter Photos
آميتيس پرنسس كوچولوي مامان

آميتيس پرنسس كوچولوي مامان

زيباترين هديه آسماني


سلام       


شیطون کوچولوی مامان حسابی فیلسوف شده 

چند روز پیش تو ماشین نشسته بودیم روکردی به من و گفتی مامان بابای بابا مسعود کجاست ؟ گفتم پیش خدا یکم فکر کردی و گفتی خدا جون تو دل ماست گفتم اره دوباه یکم فکر کردی و گفتی خدا جون بزرگه ؟ گفتم اره عزیزم بعد از کمی فک گفتی اصلا می دونی چیه خدا جون ما رو تو دفتش کشیده تا قشنگ بشه ما هم همه چیز بخوریم بگیم خدا جون ممنون

روز سیزده به درمیلاد آتیش بازی می کرد رو کردی بهش و گفتی میلاد قربونت برم الهی دورت بگردم عزیزم آتیش بازی نکن

چند روز پیش تو حیاط مامانی زیر انداز انداختیم و حسابی با سانیار بهتون خوش گذشت شما که واسه خودت رفته بودیم نشسته بودی تو باغچه و خاک بازی می کردی و از همون جا  مثل مامانهای مهربون انقدر بامزه قربون صدقه سانیار می رفتی که نگو بهش می گفتی الهی قربون اون زبونت برم

با خاله زهره و سانیار سه تایی رفته بودید بیرون تو راه سانیار گریه می کنه و شما ساکتش می کنی و بهش می گی اگر گریه نکنی هر جا دلمون بخواهد می برتمون خاله زهره هم بهتون می گه اگر بچه های خوبی باشید هر جا دوست داشته باشید می برمتون همین که خاله زهره می پیچه توخیابانشون با تمسخر می گی سانیار اینم هر جا که دلمون خواسته


خانمی از بس عاشق رنگ بنفشه فکر می کنه هر چیز بنفشی مال خودشه و کلی با این مسئله داستان داریم

از بعد از عید حسابی باد پشتت خورده و صبحها برای اینکه مهد نری هزار جور فیلم بازی می کنی امروز صبح پتو رو کشیده بودی رو سرت و می گفتی خوابم میاد تا گفتم اصلا نمی خواهد دیگه مهد بری با خوشحالی بلند شدی و گفتی دیگه خوابم ممیاد  پریدی بالای کمد دیواری     گفتم آفرین پس پاشو حاضر شو بریم دوباره پیریدی زیر پتو و گفتی ممیدونم چرا انفدر خوابم میاد اصلا للم کن ممی خواهم برم مهک کودک می خواهم استراحت کنم


چند روز پیش با بابا مسعود رفته بودیم بیرون از جلوی امامزاده رد شدیم به بابا گفتم بریم داخل زیارت کنیم ؟ گفت خیلی خسته ام باشه یه وقت دیگه پریدی بالا و پایین و گفتی بریم تو واسه بابای بابا مسعود نماز بخوانیم نکته جالب این بود که تا به حال یه همچین چیزی را جلوت نگفته بودیم و با این درایت متفکرانت بابا به راحتی راضی شد و رفتیم زیارت کردیم




این لباس را پارسال یکی از آشناهامون از کربلا براش اورده و از بس باهاش راحته که دائم تو خانه می پوشدش






اینم هفت سین آمیتیس خانم که تو مهد کودک درست کرده 

تاريخنگار شنبه 19 فروردین1391ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط نيلوفر| |

سلام

بلاخره عکسهای ماه محرم که تو مهد ازتون گرفتنبه دستمون رسید








جدیداخانمی حسابی حسود شده و این حسادت شامل حال من بیچاره هم میشه، مامان اصلانم لباست قشنگ نیست ، جوراب من قشنگ تره ، شما یه دنیا من رو دوست داشته باش بابا رو یه کوچولو دوست داشته باش مامانش زیاد دوستش داشته باشه و...

چند وقت پیش برای اولین بار بردمت استخر انقدر خوشت اومده بود که 10 دقیقه اول از شادی فقط جیغ می زدی بعد کم کم با غریقنجات ها دوست شدی و از یکیشون که از همه جوانتر و خوشرو تر بود خوشت اومد ازم پرسیدی مامان چا مونا جون نمیاد تو آب بهت گفتم مراقب تا اگر کسی کمک بخواهد کمکش کنه سریع رفتی بیرون آب و مثل اون پاهات را انداختی رو هم و گفتی منم غریق نجاتم هر کی خواست با خفه بره تو آب کمکش می کنم


این عکس هم قابل توجه کسانی که  فکر می کنن دخترا شیطونی نمی کنن




هفته پیش بابا بزرگ بابا مسعود فوت کرد و باید می رفتیم آبادان به مامان مهین اصرار می کردی که من می دونم اگر برم آبادان حوصلم سر می ره شما من رو دو تا (دو شب) نگه دار تا مامان بابا برن و برگردن خلاصه با هزار دردسر راضیت کردیم که اونجا بهت خوش می گذره برگشتنی انقدر بهت خوش گذشته بود که حاضر نبودی بیای و وقتی بابا بهت گفت باید بریم خانه اومدی پیشم و گفتی ببین بابا حرف بد می زنه پسیدم مگه چی می گه گفتی می گه بریم خانه ف خلاصه داخل هواپیما هم دائم می گفتی من تهران نمیام برگردیم آبادان تهران خوب نیست .

دختر خاله های بابا کمی سبزه رو هستن رو کردی به مرجان  گفتی  عمه مرجان چرا صورتت قهو ه ای ؟



اینم عکس شب یلدا که تو مهد گرفتی و حسابی بهتون خوش گذشته بود و کلی خوراکی و جایزه  هم گرفته بودی 


عاشق آدامس اوکالیپتوسی به هیچ کس نمیدی انقدر با مزه با بابا سر اینکه بهش یه نصفه آدامس بدی بحث می کنی که بابا غش می کنه از خنده و آخر سر هم چیزی گیرش نمیاد و بهش وعده میدی که به جای آدامس تند برات موزیش را می خرم این تنده زبونت می سوزه


اینم عکسای جشن تولد سانیار




پنجشنبه رفته بودیم خانه مامانی و طبق معمول خرابکای می کردی دعوات کردم بگشتی بهم گفتی اصلا گلط کردی منوآوردی خانه مامانت( البته وقتی یه کاری می کنی می گم اصلا من عجب غلطی  کردم آوردمت از خودم یاد گرفتی و مطمئنم معنیش را نمی دونی )





تاريخنگار یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط نيلوفر| |

سلام به قشنگترین بهانه زندگیمون

واقعا" راست میگن دخترا شیرین زبان و مهربان هستن

از شیرین زبانی هات هر چی بگم کم گفتم :

آمیتیس مامان را چند تا دوست داری  ا(کسره )دنیا ،مامانی دنیا  چه شکلی ؟ جواب می دی گرد رنگی رنگی

مامان دلم می خواهد موهام مثل پارسا فرفی باشه

یاد گرفتی خواسته هات را بطور غیر مستقیم بیان کنی (مثلا با مامانی تو ماشین جلو نشسته بود ی و دلت می خواست من پیشت باشم بازیرکی گفتی مامانی کاشکه مامانم جلو بود )

دیروز بهم گفتی اگر مامان و بابا یه نی نی دیگه بیارن میشه حاجی (آبجی) و داداش من

جدیدا" عاشق رنگ بنفش شدی و هر چی می خواهید بگیری دوست داری بنفش باشه و وقتی بهت می گیم چرا بنفش می گی خوب من عاشق بنفشم دیگه ، با عمه مریم رفته بودیم لباس بخره برای عمه لباس انتخاب می کرد ی مامان به نظرم عمه اینو بگیره قشنگتر ه ها جالب این بود که تمام چیزهایی که انتخاب می کردی طیف بنفش بودن ، از اونجایی که عاشق نگ بنفشی دیروز کلی کیف کردم آخه تو نقاشیت مامان و بابا  را با رنگ بنفش کشیده بودی 

دیشب با ابرو بهت گفتم نه بهم خندیدی و گفتی واسه من ابرو بالا ندازها

وقتی به چیزی که نباید دست بزنی دست می زنی  و بر میداری تا می خواهم دعوات کنم میگی اینو فرشته ها برام آوردن زمانی هم که کار اشتباهی انجام می دی می گی حتما" شیطون رفته تو دلم من که نکردم

خیلی علاقه داری که نسبت آدمهای اطرافت را با خودت و دیگران بدونی مثلا میگی مامان عمه کی شما میشه ، مامان افسی کی شما میشه؟

دیشب عمه مریم خانه ما بود و به لب تابش دست زدی بابا بهت گفت به وسایل مردم نباید بی اجازه دست بزنی به  بابا نگاه کردی و گفتی مردم نیست که عمه امه

حسابی وکیل مدافع بابا شدی و جرات ندارم بهش از گل نازکتر بگم سریع ازش دفاع می کنی 

چند روزپیش دو تایی داشتیم می ر فتیم خرید و تو راه ساکت بودیم بهم نگاه کردی و گفتی مامان می گم حوصله ام سر رفته میای با هم صحبت کنیم گفتم آره مامان جون دوست داری درباره چی باهم صحبت کنیم گفتی چه می دونم مثلا" درباره این پرنده ها که دارن با هم غذا می خورن حرف بزنیم

هر کس بهت میگه شعر تو چشمای مادرم را برام بخوان اون فرد را جای مادر می گذاری و شعر را تقدیمش می کنی ( تو چشمای مهینم عکس خودم را دیدم    چشمای مهینم را تو دفترم کشیدم ............)

هفته گذشته تو مهدتان گزارش کار پائیز را تحویلمان دادن و از پشت در ( گفتن بچه ها در حضور دیگران در کلاس انجام نمیدن )اجرای  کار زبان ، قران،ژیمناستیک و باله را دیدیم برای  بقیه آموزشهاتون هم کارهاتان را تحویلمون دادن خیلی عالی بودی و بلندت از همه جواب می دادی و مربیهات هم از پیش رفتت راضی بودن

 


تاريخنگار چهارشنبه 7 دی1390ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط نيلوفر| |



سلام

 بلاخره بعد از چند ماه تاخیر دوباره اومدیم

آمیتیس تواین مدت کلی تغییر کرده و خانم تر و شیطون تر شده

کلی شیرین زبانی می کنه

زبان انگلیسیت هم حسابی پیشرفت کرده ودوتا از کتاب ها ی PHONICSرا پاس کردی البته خودت علاوه بر آن کتاب ها 20 تا لغت دیگه هم بلدی

از اول مهرماه هم مهد میری البته با کلی زحمت با وجود اینکه مهدتون خیلی محیط شاد و با نشاطیه ولی 3 هفته اول را مجبور شدم هر روز از صبح تا ساعت 12 پشت دربمونم تا به محیط عادت کنی البته هنوزم  فکر می کنی که پشت در هستم 

اسم مهدتان نگی رنگی و مریم جون و مژگان جون مربی هات هستن و خیلی دوستشان داری، آنها هم خیلی راضی هستن و می گن پیش رفتت عالیه

دوشنبه 1390/9/30 نوبت تصویر خوانی امیتیس بود وقتی اومدم  دنبالت مدیر مهدتان و مربیهات با کلی ذوق و هیجان از تصویر خوانیت تعریف می کردند و می گفتن فوق العاده بوده مدیرتان  گفت تو این مدت که در مهد کار می کنه اولین بچه ای بوده که انقدر قشنگ خوانده و می گفت اولین بار بود که از تصویر خوانی بچه ای فیلم گرفته  ، هر صفحه که تمام می شده می گفتی خوب حالا می ریم صفحه بعد وخیلی بامزه داستان را تعریف می کردی ، کتابی که برده بودی اسمش می می نی الهی بد نبینی بود

شعرهایی که در این مدت یاد گرفتی:

شعر پائیز

پائیز اومد دوباره       برگها شدن ستاره

ستاره طلایی           زرد و سرخ و حنایی

اومد باد شبانه       برگها را دانه دانه 

از شاخه ها جدا کرد         توی هوا رها کرد

شعر آقا پلیسه

اون که شبها بیداره    لباس ابی داره

مراقب شهر ماست       مراقب کوچه هاست

اسمش آقا پلیسه         همیشه خوش زبانه


شعر شیر

شی تا بخواهی مفیده               مانند برف سفیده

کامل تر از این غذا                     کسی تا به حال ندیده

شیر ما رو خوشحال میکنه           قوی و پر کار می کنه

اگر که شیر بنوشیم                   هیچ وقت مریض نمی شیم


شعر باران


چک چک باران           از تو آ سمان

می بارد نم نم          بر روی درختان

قطره های آب           تازه و شاداب

رنگین کمان شد        تو نور آفتاب


شعر مادر


تو چشمای مادرم عکس خودم را دیدم             چشمای مادرم را تو دفترم کشیدم

مثل یه آیینه بود من اون تو پیدا شدم               اما آخه چه جوی تو چشم اون جا شدم


برنامه هفتگی فعالیت های مهدتان


شنبه : قران - زبان - نمایش خلاق - عمو مهرداد نظام آبادی ( از شبکه اول تلویزیون )

یکشنبه :ارف - جانور شناسی ( عمو علیرضا جنگل بان از شبکه 7 تلویزیون )-صحبت و شع در مورد واحد کار هفته

دو شنبه : زبان - ژیمناستیک - تصویر خوانی - کامپیوتر - مفاهیم یاضی

سه شنبه : قران - سفال - گفتگوی واحد کار - مفاهیم علوم

چهارشنبه : ارف - زبان - بازی فکی - موسیقی - عمو کوروش پیمانی ( از شبکه 7 )


خیلی شیرین ادا و شیرین زبان ودر عین حال وروجک و شیطون شدی ، هنوزم قتی مهمونی می ریم کلی من و بابا را خسته می کنی ، نمی دونم چرا تو خانه خیلی خانم و حرف گوش کنی اما تو مهمانی انگار اصلا نمی شناسیمت و کلی حرف گوش نکن می شی

از وقتی برنامه بفرمائید شام را دیدی علاقه شدیدی به آشپزی پیدا کردی چند روز پیش سبزی پاک می کردم یه ظرف آورد ی توش سبزیریختی  بهت گفتم آمیتیس سبزیها را خراب نکنی در جواب بهم گفتی خراب نمی کنم که بفرمائید شامه اگر سبزی را اینطوری کنیم غذا برراق تر می شه



تاريخنگار پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط نيلوفر| |



سلام    

دختر گل مامان کلی شیرین زبون و بلا شده

انقدر با مزه شعر حسنی  را می خوانی که دلم می خواهد بخورمت :

 توی ده شلمرود حسنی تک و تنها بود ...الاغه چرا یوتمه (یورتمه ) می ری دالم میلم بار ببرم ... یکمی به من سواری می دی نه که ممیدم شرمنده


چند وقت پیش صورت عمه مریم جوش زده بود با نگرانی بهش گفتی عمه  برو دکتر بگو  خانم دکتر جوش زدم

انقدر آرین را دوست داری که وقتی ازت می پرسم آمیتیس برات چی بخرم یا دوست داری چی بخوری در جواب بهم می گی ؟آرین

چند تا شعردیگه هم یاد گفتی و می خونی

تو مهد کودک...

بابا بزرگه پیره الهی هیچ وقت ممیره(نمیره )

جدیدا یاد گرفتی وقتی جای میریم و شیطونی می کنی و دعوات می کنن میگی اگه منو دعوا کنی میرم خونمونها


از وقتی رفتی تولد سانیار تا صبح چشمات را باز می کنی می گی مامان بریم تولد سانیار ؟ 

تا ازت می پرسم سانیا را هم ببیم کلاس زبان می گی نه اگه سانیار بیاد کلاس گریه می کنه آخه خجالتی می کشه

از بازیهای مورد علاقت خاله بازیه یه چادر سرت می کنی و عروسکت را بغل میکنی و یکیدو ساعتی با خودت سرگرم می شی

عاشق آشپزی هستی تا می بینی تو آشپزخانه هستم سریع می یای سراغم و می پرسی مامان داری چی می پزی من ببینم و تا بغلت نکنم و داخل قابلمه را نگاه نکنی  دست بردا رنیستی

وقتی می ریم منزل کسی اگر وسیله نو خریده باشن سریع متوجه می شی و می گی وای چه قشنگه مبارکه مامان ما هم بخریم ( مثلا مامانی فرش و مبل هاشون را عوض کرده اند تا دیدی گفتی مامانی خیلی قشنگه مباکه مامان ما هم از اینا بخریم )

تا یه نی نی می بینی که ازش خوشت می یاد با شیطونی و شوخی می گی مامان بخوریمش خیلی خوش مزه است ها اگر بگم مامانش داره نگا همون می کنی با خنده می گی خوب مامانشم می خوریم

خلاصه اینکه حسابی شیطون و آتیش پاره شدی

تاريخنگار دوشنبه 2 اسفند1389ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط نيلوفر| |

سلام

امروز 14 دیماه 1389 درست در 31 ماهگی (دوسال هفت ماه ) آمیتیس ناز نازی ما به خانه اسباب بازی رفت  شبیه مهد کودک است با یکسری تفاوت در اینجا بچه ها را از هر ساعتی که بخواهی و برای هر چند ساعت که مایل باشیم  می بریم و بچه ها اونجا حسابی با هم بازی می کنن البته من آمیتیس را کلاس سفال و خلا قیت هم ثبت نام کردم و تا زمانی که به محیط عادت کنه می توانیم در کنارش بمانی .

شیرین زبان مامان با اون لحن شیرین کودکانش برام شعر می خوانه :

شب که می شه عروسک من تو دل مامان و بابا خودشو جا میکنه می ره لالا می کنه

بع بعی می گه بع بع دنبه داری نه نه بس چرا ممی گی ( نمی گی  فعل های منفی را با  شروع می کنه ممی خواهم ممی شه و....) نه نه

دو سه شب پیش برای اولین بار برف اومد انقدر خوشحال شده بودی که حد نداشت ساعت 12 شب کلاه و دستکش پوشیده بودی و ایستاده بودی کنار پنجره و با ذوق بالا و پایین می پریدی و دستت را به سمت آسمان گرفته بودی با خوشحالی برفهایی که رو دستت می ریخت و آب می شد را نگاه می کردی بعد یک ساعت با کلی خواهش و التماس و اینکه فردا می برمت بیرون برف بازی رضایت دادی بخوابی صبح تا چشمات را باز کردی گفتی مامان بریم برف بازی ومنم از خدا خواسته بردمت بیرون تا بازی کنی و کلی بهت خوش گذشت .

در کمد  دیوار ی گیر کرده بود و باز نمی شد بابا مسعود مجبور شد قفلش را در بیاره تا در باز بشه :

مامان چرا در شکسته ؟ کی در را شکسته ؟ بهت توضیح دادم که چرا در خراب شده خیلی با مزه سرت را تکان دادی و گفتی فهمیدم

چند وقت پیش مریض شده بودی و با بابا بردیمت دکتر آقای دکتر داشت توضیح می داد که چکار کنیم رو کردی به من و گفتی مامان آقای دکتر چی می گه؟

تا یه چیز ی شه و خراب کاری می کنی می گی آمیتیس گل دختره آمیتیس دختر بدی نیستم آمیتیس دختر خوبیه

چند شب پیش عمه معصومه زنگ زده بود باهات صحبت کنه و شما سر گرم بازی بودی برای اینکه عمه را بپیچونی بهش گفتی عمه مامانم گفته باهات صحبت نکنم(جالب اینه که تا به حال بهت نگفتم با کسی صحبت نکنی )

خاله مریم زنگ زده بود باهات صحبت می کرد بهت گفت آمیتیس بیا خونم پیش سانیار بهش گفتی خاله هوا سرده تاریکه من سرما می خورم شما بیا

عمو حسین اومده بود خونمون و وقتی داشت می رفت پلوور پوشید با دلسوزی رو کردی به من و گفتی مامان چرا عمو کاپشن نپوشید سرما می خوره ها.

برات از این چسب ماژیکی ها گرفته بودم بوش کردی وگفتی مسعود ببین بوش چه خوبه بوش را دوست دارم

رفته بودیم خانه مامان مهناز وقتی داشتیم می اومدیم برای بدرقه اومده بودن جلوی در برگشتی بهشون گفتی برید تو هوا سرده سرما می خورید.

خلاصه اینکه هر چی از شیرین زبونیهات بگم کم گفتم فقط می تونم بگم یکی یکدونه قلبم خیلی دوستت داریم


تاريخنگار پنجشنبه 14 بهمن1389ساعت 1:12 قبل از ظهر توسط نيلوفر| |

عوامل بسياري بر کوتاهي قد کودکان تاثیر میگذارد. اگر نقش ژنتیکی را که عاملي بسیار مهم و کلیدی محسوب میشود کنار بگذاریم، بحث تغذیه به میان میآید و اینکه چه موادي و چه نوع تغذیه ای میتواند بر قد کودکان تاثیر بگذارد. امروزه توجه به این نکته بسيار حائز اهميت است که چاقی به ویژه چاقی دوران کودکی میتواند پیامدهای جبران ناپذیری به دنبال داشته باشد که از جمله آنها کوتاهي قد است. بهتر است بدانيد چاقی دوران کودکی در مقایسه با چاقی بزرگسالی، قطعا عوارض بیشتری در دوران بزرگسالی به همراه دارد.

بچه های چاق چند دسته اند؟

ما دو نوع تجمع چربی در بدن داریم. در یک نوع، سلو لهای چربی قابلیت دارند 8 تا 90 درصد حجم خود چربی ذخیره کنند و مثل یک بادکنک بزرگ شوند. در نوع دوم اگر رژیم غذایی کودک یا فرد بیش از حد نیاز حاوی کالری باشد، این سلو لها که مثل بادکنک بزرگ شده اند تقسیم شده و بستر بیشتری برای تجمع چربی حاصل میشود. به نوع دوم چاقی هایپرپلازی گفته میشود. کودکان مبتلا به این نوع چاقی هم به دو دسته تقسیم میشوند. یک دسته آنهایی که از ابتدا چاق متولد شده اند و برخی که با وزن کم متولد شده اند (وزن زیر 2500 گرم) و خانواده چون فکر میکند نوزاد ریز جثه است، سعی میکند با رسیدگیهای مداوم با زور و اجبار یا با جایزه به کودک غذا بدهند. این کودکان به صورت ناگهانی در سن دبستان چاق میشوند. اولین نکته ای که در اینجا باید به آن اشاره کنیم این است که حتی اگر کودک شما حین تولد وزن کمی داشته، هیچ اصراری به اضافه وزن او نداشته باشید و اگر طبق منحنی رشد وزن طبیعی پیدا کرده مطمئن باشید مشکل خاصی ایجاد نخواهد شد و کودک شما کاملا سالم است.

چاقی دوران کودکی چه عوارضی دارد؟

یکی از عوارض چاقی در دوران کودکی شکل گیری سلو لهای چربی از کودکی و بروز ناراحتیها و حملات قلبی در دوران نوجوانی و جوانی و قبل از رسیدن به 30 سالگی است که گاهی حتی به مرگ منجر میشود. کودکان چاق معمولا بدون آنکه والدین مطلع باشند مشکل فشارخون هم دارند. و بالاخره اين كه کلسترول و گلیسرید خون این کودکان بالا بوده و دور کمر بزرگی دارند. این کودکان از نظر اجتماعی منزوی و گوشه گیر هستند و هر چه قدر بزرگ شده و به سن دبستان، راهنمایی و دبیرستان میرسند از جمع بیشتر دور شده و از نظر روانشناسی به نظر ميرسد اعتمادبه نفس ندارند.

چاقی ، بلوغ زودرسي و كوتاهي قد

معمولا دیده شده افراد چاقی که از کودکی چاق بوده اند حتی اگر از نظر ژنتیک داراي ويژگي قد بلند باشند نسبتا قد کوتاه بوده و در مقایسه با هم سن و سالان خود قد کوتاه تري دارند. علت این مسئله به هورمونی به نام لپتین مربوط است كه از سلو لهای چربی بدن ترشح میشود. هر چه قدر تعداد سلو لهای چربی در بدن بیشتر باشد، میزان ترشح هورمون لپتین بیشتر خواهد بود. یکی از فاکتورهای کلیدی که در بلوغ دختران و پسران اهمیت دارد همين هورمون است. با شروع نوجوانی، ما شاهد تجمع چربی در بدن هستیم. با تجمع چربی، ترشح هورمون لپتین هم آغاز میشود که بر هیپوتالاموس تاثیر گذاشته و سبب ترشح هورمونهای دیگر میشود. اين هورمون همچنین بر هیپوفیز تاثیر گذاشته و سبب ترشح هورمو نهای جنسی دیگر شده و در نهایت بر اندامهای تناسلی اثر گذاشته و سبب ترشح هورمو نهایی مثل استروژن و پروژسترون در دختران و تستوسترون در پسران میشود. در کودک چاق به طور طبیعی هورمون لپتین ترشح میشود كه خود محرکی برای ترشح هورمونهای جنسی است و سبب بلوغ زودرس در کودکان میشود که پیامدهای اجتماعی زیادی به دنبال دارد. هورمو نهای جنسی میتوانند بر صفحات رشد استخوانی اثر کرده و زودتر از موعد سبب بسته شدن رشد این صفحات شوند، در نتیجه رشد قدی متوقف شده و فرد کوتاه قد میماند. در بزرگسالی این کودکان به افراد چاق قد کوتاه تبدیل میشوند که هم چاقی و هم کوتاهی قد اعتماد به نفس آنها را گرفته و سبب بروز مشکل در زندگی آنها میشود.

آیا میتوان رشد قدی کودکان را افزایش داد؟

شاید شما بپرسید که کودکم خیلی چاق نیست. آیا میتوانم رشد قدی او را افزایش دهم؟ جواب این سوال مثبت است. به عنوان مثال در برخی کشورها مثل ژاپن که مردم آن از نظر ژنتیکی جثه های ظریف و کوتاهی داشته اند، متخصصان با تغییر رژیم غذایی توانسته اند رشد قدی را چند سانتیمتر افزایش دهند. به عبارت ساده تر با استفاده از یک رژیم غذایی مغذی از مواد مغذی حتی در کودکانی که پدر و مادر از نظر ژنتیک قد متوسط یا کوتاهی دارند، میتوان رشد قدی بیشتری داشت. نکته ای که باید به آن توجه کنیم آن است که نقش تغذیه در رشد قدی، به قبل از دوران بلوغ باز میگردد. به محض آنکه نوجوان بالغ شد، دیگر با تغذیه نمیتوان به رشد قدی او کمک کرد. به همین دلیل توصیه میشود قبل از رسیدن کودک به دوران بلوغ مصرف مواد غذایی زير را افزايش دهيم: مواد کلسیم دار که در شیر و لبنیات و ماست کم چربی موجود است، خانواده کلم شامل گل کلم، برگ کلم و...، دانه کنجد به دلیل امگا 3 بالا و کلسیم بالا، مواد غذایی حاوی ویتامین A یا حاوی پیشتاز ویتامین A ، بتاکاروتن که در هویج، انبه و خرمالو موجود است و منابع غنی ویتامین C مثل مرکبات. در نهایت بايد کودک را از نظر فقر آهن كنترل كنيم زیرا فقر آهن خود زمینه را برای اختلال در رشد قدی فراهم میکند. معمولا کودکانی که دچار کم خونی اند هم وزن گیری خوبی ندارند و هم قدشان کوتاه میماند. غیر از تغذیه آنچه بر رشد قدی کودکان تاثیر میگذارد یک خواب آرام شبانه است. خیلی از بچه ها ممکن است بعدازظهرها دو ساعتی بخوابند اما شبها دیر بخوابند و صبح زود بلند شوند. این نوع خوابیدن ملاک نیست. خوابیدن در شب باید در شرایطی باشد که هورمون ملاتونین یا هورمون خواب ترشح شود. نباید فراموش کرد یکی در زمان خواب و یکی در زمان فعالیت روزانه هورمون رشد ترشح میشود. بسیار مهم است که کودکان خواب آرام شبانه داشته باشند و به اندازه کافی فعالیت کنند. توصیه میشود حتی الاامکان یک ساعت قبل از خواب، کودک قندهای ساده مثل شکر، شکلات، آبنبات، تافی و... مصرف نکند، چون قندهای ساده خود در هورمون رشد اختلال ایجاد میکنند و وقتی هورمون رشد به اندازه کافی ترشح نشود، رشد قدی تا حدی دچار اختلال میشود.

 

تاريخنگار سه شنبه 14 دی1389ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط نيلوفر| |


سلام

 تو این مدت به لطف فلش کارتها کلی چیز یاد گرفتی اسم خیلی از حیوانات میوه ها شغل ها و  اشکال را بلدی و کم کم باید نشان دادن کلمات را برات شروع کنم

الان مدتی که خیلی کنجکاو شدی و مرتب سئوال می کنی این چیه ؟ چرا خورد ؟ چرا خوابیده ؟ و خلاصه همش چرا ؟ چرا ؟ باید اعتراف کنم با تمام صبوری که دارم گاهی کم میارم

دیروز بابا مسعود ریش هاش را پرفسوری زده بود (وای که چقدر از ریش هر مدلش بدم می یاد ) از اونجایی که همیشه بابا را با صورت بدون ریش دیده بودی تا چشمت به بابا افتاد گفتی مسعود ریش گذاشتی منم می خواهم

چند روز پیش خاله زهره اومده بود دنبالمون بریم بیرون بهت گفت آمیتیس برو لباس بپوش بریم دد نگاش کردی و و گفتی للاس دارم ایناهاش دوباره خاله گفت بیرون سرده برو یه چیز دیگه بپوش با ناز گفتی خاله للش کن


خاله مریم زنگ زده بود تا با سانیار صحبت کنی بهت گفت امیتیس میای خونمون بهش گفتی نه خاله بیرون سرده شما للاس بپوش بیا من سرما می خورم


خانه مامانی با سانیار مشغول بازی بودی ( سانیار خیلی دوستت داره تو تکان می خوری وروجک از خنده غش می کنه ) بلوز سانیار رفت بال ا رو ککردی بهش و گفتی ناخش (نافش ) رو نگاه


دهه محرم برات شده بود تفریح تا یه نفر می خواست بره بیرون بدو بدو لباسات را می اوردی و می گفتی بریم خیئت (هیئت )


مامانی نذری داشت و ما از شب قبل برای کمک رفتیم اونجا شما هم از ساعت 6 صبح بیدار شدی  تا دیدی اونجا خوابیدیم از خوشحالی  شروع کردی به بالا  و پایین پریدن و هورا هورا کشیدن خاله شهین ( خاله مامان ) شهین هیس سانیار خوابیده
ساعت 8 صبح اومد برای کمک تا در را باز کردیم سلام نکرده با صدای آروب  بهش گفتی

خاله شهین و مامانی مشغول صحبت بودن که مامانی شروع کردن به خندیدن رو کردی به خاله و گفتی شهین ببین مهین داره می خنده

 می ری می شینی را تابت صدا می زنی آقا مسعود بیا آماتیس (آمیتیس )را تاب بده  وقتی بابا تابت می ده می گی بابا قشنگ تاب بده صندلی بیار جلو بشین منو تاب بده

بابا این چه لباسیه پوشیدی درش بیار

دیروز رفتیم خانه مامانی تا چشمت به دائی حامد افتاد گفتی سلام خامد (حامد ) چطوری عسلم ، جیجرم (جیگرم )

دستت خورد به بخاری با اخم نگاش کردی و گفتی بی ابد ( بی ادب )

عمه مریم دستت را گاز گرفت رو کردی بهش و گفتی عمه منو دیگه گاز نگیر

اینم آمیتیس خانم تو شب چله

Free Image Hosting At img98

وروجک معلوم نیست باطری دوربین را چیکار کرده هر چی ازش سئوال میکنیم نمی گی کجا گذاشته


تاريخنگار سه شنبه 7 دی1389ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط نيلوفر| |



چه لطیف است حس آغازی دوباره، 

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز…

روز میلاد…

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

مسعود جان تولد مبارک



تاريخنگار پنجشنبه 11 آذر1389ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط نيلوفر| |
سلام

اول از همه از اینهمه غیبت و تاخیر معذرت می خواهم آخ یکم در گیر کلاسهای نابغه کوچولو (پرفسور شیچیدا ) و درست کردن فلش کارتها بودم و البته هنوز تمام نشدن آخه تا آمیتیس خانم بیدار باشه که نمیشه سمت کامپیوتر رفت و میمونه نصف شب و شب بیداری

تو این مدت آمیتیس پیشرفت های زیادی کرده مخصوصا طبق معمول از لحاظ گفتار

به بابا غذا تعارف می کنه: بابا بچو(بفرما ) باز بکش بخور

بابا تعارف نکن بخور

مامان گبول داری ، نه گبول ندارم

چند وقت پیش تو ماشین نشسته بودیم محکم بغلش کردم و گفتم :آمیتیس خیلی دوستت دارم با لحن کوکانه مامان آرینم دوست داری

خانه مامانی مهناز بودیم مرتب ورجه ورجه می کرد عمه مریم گفت امیتیس جون یکم بشین عمه رو کرد به عمه اش و با اخم گفت نه عمه فرشتون کثیفه(حالا چی بند خداها تازه اسباب کشی کردن و همه چیز تر و تمیز )

تا یه کاری میکنه می گه اشکال نداره

ای بابا

آمیتیس مامان بشین غذا بخور : نه میل ندارم ، نه دندون ندارم ، نه من خوردم

داشت خوراکی می خورد گفتم مامانی به عمو بهزادم بده یه نگاهی به عمو کرد و گفت مامان عمو دندون نداله

صدامو میشنوی، چرا جواب نمی دی

گبول داری

آمیتیس چی میخوری (آشغال)یه بار هم ادای باباش را در آورد و گت مامان بابا میگه چی می خوری بعد خودش گفت آشغال

ادای صحبت کردن سانیار را در میاره :سانیار میگه ماما ،بابا(کلمات را مثل سانیار میکشه)

بچه ام فکر می کنه از سانیار خیلی بزرگتره از پشت گوشی بهش می گه سانیار خاله(ادای منو در میاره ) بعد با صدای موچ موچ در میاره تا اونو بخندونه

چند وقت پیش آرین تو دستشویی خونشون گیر می کنه و هر کاری می کنن نمی تونن در را باز کنن و چون شب بوده مجبور میشن در را بشکونن فردای اونروز اتفاقی ما رفتیم اونجا و آمیتیس خانم داستان را شنید از اون روز هر کسی را که میبینه داستان را براش تعریف می کنه :آرین رفته دشویی گیر کرده پاش اوف شده ( این قسمتش خیالی ) دایی خمید (حمید ) در شکسته بوده منم اوف شدم

جدیدا"هم وقتی مشغول یه کاری مرتب سئوال می کنه مامان آمیتیس کو و مثلا من باید توضیح بدم که داره کتاب می خونه

از اشکال هندسی هم فعلا" مربع (مربی) مثلث ، مستطیل و دایره را یاد گرفته و به انگلیسی هم تا 5 می شمره


از وقتی cd brainy baby  را نگاه می کنه مرتب با من بحث می کنه که مثلا این بینی نه  Nose   این پا مه legs

  خلاصه کلی داستان داریم

تاريخنگار یکشنبه 9 آبان1389ساعت 2:5 قبل از ظهر توسط نيلوفر| |