تبليغاتX
Glitter Word GeneratorGlitter Word GeneratorGlitter Word GeneratorGlitter Word GeneratorGlitter Word GeneratorGlitter Word GeneratorGlitter Word GeneratorGlitter Word GeneratorGlitter Word GeneratorGlitter Word GeneratorGlitter Word GeneratorGlitter Word GeneratorGlitter Word GeneratorGlitter Word GeneratorGlitter Word GeneratorrGlitter Word GeneratorGlitter Word Generator
Image Hosting by PictureTrail.com

MySpace Angel Graphics


MySpace Welcome Glitter Graphics
آميتيس پرنسس كوچولوي مامان


آميتيس پرنسس كوچولوي مامان

زيباترين هديه آسماني

script type="text/javascript" src="http://sarevaght.com/web/star.js"> با کلیکت بهم بگو چند تا دوستم داری



سلام


نازدونه قلبم جدیدا" خیلی بلا و شیطون شدی چند روز پیش خونه مامانی بودیم من بهت می

گفتم بگو مسعود تکرار می کردی ولی زندایی هر چیزی ازت می پرسید کمی فکر می کردی و

عمدا" جواب اشتباه می دادی و با شیطنت می خندیدی
مثلا می گفت بگو مسعود کمی فکر می

کردی و می گفتی آرین ، می گفت بگو پیشی می گفتی مرسی ولی همون سئوال را من می

پرسیدم درست جواب می دادی و جیغ همه را در می آوردی

خاله مریم عمو بهرام را صدا کرد شما هم سریع پشت سرش و با همان لهن گفتی بهرام عمو هم

از ذوقش بغلت کرده بود و می انداختت بالا

قربون اینهمه صبوریت برم واکسن که زده بودی نمی تونستی راه بری و از طرفی دلت پر می زد

که با آرین و میلاد بازی کنی ولی با صبوری و بدون اعتراضی نشسته بودی و نگاهشون می کردی


دیروز رفته بودیم خانه دائی حمید رو لوستر اتاق آرین یه عقاب بود که وقتی روشن می کردیم

می چرخید تا اون شروع به چرخیدن می کرد شما هم دستهات را باز و بسته می کردی و اداش

را در می آوردی

سوار ماشین آرین شده بودی و مثل راننده های حرفه ای با یه دست دنده عوض می کردی و با

دست دیگه فرمان را می چرخوندی دائی حمید هم که شده بود بابت و زن دائی را هم مامان صدا

می کردی و همش دنبالشون می رفتی انگار نه انگار هم  مامان و بابات هستیم 

انقدر با مزه یه وری خم  می شی و می گی مرسی که دلم می خواهد از اینهمه نازت بمیرم


دی ویدی پلیر را باز می کنی و برای خودت هر چند تا که سی دی داخلش جا بشه می گذاری


صبح با هم رفته بودیم پارک و می خواستی بری سرسره بازی و برای اینکه من باهات پله ها رو همراهی نکنم می گفتی مامان جون بای بای  به عبارتی مامان لطفا دنبال من نیا






نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت 2:22 قبل از ظهر توسط نيلوفر| |
script type="text/javascript" src="http://sarevaght.com/web/star.js"> با کلیکت بهم بگو چند تا دوستم داری

سلام یکی یکدونه قلب مامان        


دختر شیرین زبون و شیرین ادای ما امروز وارد هجدهمین ماه زندگیش شد

 

وای خدا جون روزها و ماهها چقدر سریع می گذرند و گذر ثانیه ها تلنگریست به ما برای زیبا زیستن


کمی غفلت به ما می فهمونه که چقدر زود دیر میشه خدایا کمکمون کن تا قدر ثانیه ها


را بدونیم و از اونها به بهترین شکل ممکن استفاده کنیم


خانم کوچولوی ما الان خیلی کارها را یاد گرفته ، خیلی باهوش و با سیاست رفتار میکنه

طوری که گاهی باورمون نمیشه که یه نی نی کوچولو داره این رفتار را میکنه .

تقریبا می تونه جمله های دو کلمه ای بگه

دیگه خودش غذاش را می خوره و ما باید د کمین باشیم تا لحظه ای که غافل می شه

شاید بتونیم یه قاشق غذا تو دهانش بگذاریم

نرو

برو

باش (باشه)

بف (بفرما)

بیا

الیل   (خلیل )

ایلاد ( میلاد )

باز (باز کن)

بس ( بسه )

خودت در میزنی و می گی بله

در ( در میزنن )

کتاب را دستت می گیری و بلند بلند به زبان مریخی می خونی

مسود (مسعود )

و ... به دایره لغاتی که میتونی بگی اضافه شدن

از اعضای بدنت دست ،پا ، چشم زبان ، گوش ،مو ،بینی، دندان ، دل و ابرو را نشان میدی


شعر ببی را به زبون خودت می خونی ببی بب دنب نه نه

صداهای را که بلدی بگی

هاپو =هاپ

قوقولی = قولی قول

ببی= ب ب

اسب= ایههههههههههه


تازگیها کاری یاد گرفتی که خیلی خوشایند نیست تا کاری می کنی که می فهمی اشتباه

الکی و آرام سرت را می ذاری زمین و بعد بلند می شی و حالت گریه به خودت  می گیری

یعنی اینکه اوف شدم تا اینطوری نوازشت کنیم البته با مشورتی که بین من و بابایی انجام شد به این

نتیجه رسیدیم که در اینگونه مواقع نازت را نکشیم تا اینکار عادتت نشه ببخشید

مامان جون ولی همه اینها به خاطر خودت و علاقه شدید ما به شماست

می دونم وقتی بزرگ شدی حتما درک میکنی


الام یک ماهی میشه که آرین را ندیدی چون 10 روز که ما مسافرت بودیم بعد هم


که آرین آبله مرغون گرفت  زندایی می گفت شما رو هم ببرم پیشش تا بگیری چون هر

چی کوچکتر باشی بهتر و راحت تر ولی چون نزدیک واکسن 18 ماهگیت بود می ترسیدم

با دکترت هم که مشورت کردم گفت صلاح نمبینه و هیچ دکتری به کسی توصیه نمیکنه

که بره و یه بیماری را بگیره به همین خاطر نتونستیم آرین را ببینیم

شما هم که خیلی همدیگر را دوست دارید و همش بیقراری می کنید

هم تو و هم آرین شما که تا از خواب بیدار می شی صبحانه نخورده می ری

سراغ کامپیوتر و مدام می گی نانای یعنی اینکه فیلم تولد آرین را بذارید و

در طول مدتی که نگاه میکنی همش می گی آرین و از خوشحالی

می پری بالا پایین و سر صدا می کنی فکر کنم تا شب 10 باری نگاش میکنی

قربون اون قلب کوچولوت برم

صحبت کردنت با تلفن هم که کلی دیدنیه گوشی را بر میداری و میگی ایو الم مسی باشه و

مرتب اینها رو تکرار می کنی

خلاصه اینکه حسابی خوردنی شدی

الهی بمیرم برات امروز واکسن سه گانه و قطره فلج اطفال داشتی خیلی گریه کردی و معلوم بود

خیلی دردت اومد خانمه خودش هم گفت که این سری دردش بیشتره و دو سه روز طول می

کشه تا دردش بیفته

الان هم قطره استامینفون که خیلی خیلی تلخه ( آخه مامان و بابا عادت دارن هر چیزی را که می خواهن به شما بدهند را خودشون اول تست کنن اینطوری بهتر میشه حست را درک کرد )را خوردی و لالا کردی  

 الهی مامان قربون اون چشمای نازت بره ، دختر همیشه بخند چون با گل لبخند خیلی زیبا تر می شی











نوشته شده در جمعه 13 آذر1388ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط نيلوفر| |
script type="text/javascript" src="http://sarevaght.com/web/star.js"> با کلیکت بهم بگو چند تا دوستم داری

سلام

امروز تولد بابامسعود بود 

چون خیلی دوست نداره براش جشن بگیریم و شلوغش کنیم تصمیم گرفتم یه جشن کوچولوی سه نفره برگذار کنم

که بعد از ظهر خاله زهره زنگ زد و گفت که قراره با مامانی و بابایی برای تولد بابا مسعود بیان خونمون

خدایش من که خوشحال شدم  چون خانواده بابا اینجا نیستن دوست ندارم یه وقت احساس

تنهایی بکنه هر چند که می دونم به ندرت یه همچین حسی را داره ولی اینطوری خیالم راحت تر میشه

بعد هم خاله زهره اومد دنبالمون و رفتیم کیک خریدیم شما هم که طبق معمول از بس این خاله

جونت را دوست داری که همه رو کلافه می کنی بیچاره جرات نداره تکون بخوره همش باید تو

بغلش باشی گیر داده بودی تو ماشین و در حال رانندگی کردن بری بغلش فکرش را بکن چه سر و صدایی راه انداخته بودی و با هزار ترفند راضیت کردیم که بی خیال بشی

موقع فوت کردن شمع هم که به جای بابایی آمیتیس خانم براش شمعها رو فوت کرد

 خدا را شکر که مسعود خوشحال شد

مسعود جان امیدوارم 1200 ساله بشی و عمری با عزت و شاد داشته باشی







نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط نيلوفر| |
script type="text/javascript" src="http://sarevaght.com/web/star.js"> با کلیکت بهم بگو چند تا دوستم داری

سلام

امروز می خواهم در باره دومین مسافرت به خوزستان و در واقع دومین مسافرت ت برات بنویسم

سفرمون از روز شنبه 23/8/88 (14 /nov/2009 ) شروع شد ساعت 5/30  در فرودگاه مهر آباد سوار هواپیما

شدیم و ساعت 6/30 تو فرودگاه اهواز بودیم.


اونجا عمه مریم و عمه معصومه اومده بودن پیشوازمون و با دیدنشون از خوشحالی جیغ  داد راه انداخته بودی و

مرتب میپریدی تو بغلشون یه لحظه بغل عمه مریم یه لحظه بغل عمه معصومه وقتی رسیدیم خونه مامانی با

اینکه آخرین باری که اونجا رفته بودی هشت ماه پیش بود سریع محیط را شناختی و پریدی بغل مامانی

عاشق عمو حسین شدی  و انقدر بامزه خودت را براش لوس می کردی و صداش می کردی عمویی

ولی با عمو علی یکم جدیدی تر برخورد می کردی و عمو و گاهی علی صداش می کردی

به عمه مریم هم که عمه ، عمه ای ، مر مری ، مریم می گفتی ( بسته به موقعیت زمانی و کاری که می خواستی انجام بدی با سیاست خودت تشخیص می دادی که چی صداش کنی )

با مامانی هم که حسابی خوش می گذروندی و خودت را براش لوس می کردی

انگشت پاهات را لاک میزدی و می رفتی بهش نشون می دادی

وقتی هم که می خواستی دفع مزاج ( پو پو ) کنی داخل اتاق عمه جونها می رفتی و در کمد دیواری را باز می کردی و می رفتی پشت در هر کس هم که می خواست بیاد سمتت دعواش می کردی و بهش می گفتی بیو (برو)

حسابی کد بانو شدی و کمک مامانی سبزی پاک می کردی

از اونجا دو روز رفتیم مسجد سلیمان هواش از اهواز خنک تره

رفتیم دیدن نی نی عمه بابا مسعود یه دختر ناز و کوچولو  با اینکه تازه 10 روزش بود هزار ماشالله موهاش تا رو مژه هاش بودن

اونجا خیلی بهت خوش گذشت چون خونه هاشون خیلی بزرگ بود مخصوصا خونه عموی با با مسعود حیاطشون

700، 800 متر بود دو تا سگ و چند تا مرغ و خروس داشتن که حسابی باهاشون بازی کردی میرفتی جلوی

سورنا ( سگ شون ) و دست می زدی بهش و می گفتی هاپو قربون این دخمل شجاعم برم

انقدر تو مسجد سلیمان بهت خوش گذشت که وقتی می خواستیم برگردیم گریه می کردی و نمی خواستی با ما بیای و باهامون بای بای می کردی که بریم و شما بمونی

و بلاخره سه شنبه شب ساعت 8/45 دقیقه سوار هواپیما شدیم تا برگردیم خونه البته این بار تو هواپیما یکم شیطونی کردی به همه می گفتی عمو ، عمه ، مامانی

راستی قبل از اینکه بریم اهواز در واقع شب قبلش یه کلمه جدید یاد گرفتی خیلی خوشممز میگی مسی ( نوک زبونی می گی )

عزیز دل مامان تا اطلاع ثانوی از عکس جدید خبری نیست چون عمو علی دوربینمون را برده و تا برگرده یه سه ماهی طول می کشه


نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 4:27 بعد از ظهر توسط نيلوفر| |
script type="text/javascript" src="http://sarevaght.com/web/star.js"> با کلیکت بهم بگو چند تا دوستم داری

سلام

الهی مامان قربون این دختر ناز و باوقارم برم

امروز بردمت آرایشگاه تا موهات را مرتب کنه آخه خیلی ژولی پولی شده بود همش نگران بودم

که نکنه گریه زاری راه بندازی و موهات خراب بشه ولی انقدر با وقار و ساکت  نشسته بودی

که همه از تعجب دهانشون باز مونده بود و هر از گاهی از تو آیینه یه لبخند زیبا و ملیح

تقدیم خانم آرایشگر می کردی فقط نمی دونم آخر سر چی شد که یکدفعه زدی زیر گریه

فکر کنم قیچی با بدنت بر خورد کرد هر چند وقتی رسیدیم خونه حسابی بدنت را نگاه کردم

چیزی نبود فقط یکم قرمز شده بود

خلاصه که مامان کلی بهت افتخار می کنه

نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط نيلوفر| |
script type="text/javascript" src="http://sarevaght.com/web/star.js"> با کلیکت بهم بگو چند تا دوستم داری



سلام

دختر شیرین ادا و شیرین زبون مامان امروز وارد 17 ماهگی شد



وای خدا جون چقدر روزها تند و سریع می گذرن و چقدر زود ثانیه ها خاطره میشن

آمیتیس مامان الان دیگه خیلی کلمات را یاد گرفته و به راحتی می تونه منظورش را برسونه

17 ماه پیش حتی نمی تونست سرش را صاف نگه داره ولی الان به رسم  خودش  نماز می خونه  و الله اکبر(الله اک) می گه  واینها همه آیت و نشانه قدرت نامحدود پروردگار عالم  هست

خدایا تو رو سپاس می کنم به خاطر تمامی نعماتی که به ما دادی خدایا شکر که فرزندی سالم به ما عطا کردی امیدوارم که بتونم قدر اینهمه مهربونی را بدونم

دایره لغات آمیتیس کوچولو

بابا دون(جون)

مامان

آمی (آمیتیس)

امیر

معود(مسعود )

اکی

حموم

آب

بل (بغل)

به به

ددر

آآ(آشغال )

حامد

آرین

آریا

زوهره

لاپ(لاکپشت)

علی

عمه

عمو

دایی

جیز

داغ

چایی

اوف

مم(مرسی)

هاپو

دودو

ادو(الو)

الم(.سلام )

نی نی

آب (تاب )

نای نی (نازی )

ننایی ( زندایی )

و... که الان یادم نیست

بیا

برو

آمیتیسم خیلی دوستت دارم

















نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط نيلوفر| |
script type="text/javascript" src="http://sarevaght.com/web/star.js"> با کلیکت بهم بگو چند تا دوستم داری

 

امروز یه روز قشنگ و پاییزی که نم نم بارون می یاد و حسابی هوا دل انگیزه ، برای همین صبح که از خواب بیدار شدیم تصمیم گرفتم نهار بذارم و بعد دوتایی بریم بیرون و کمی قدم بزنیم آخه از وقتی این آنفولانزای نوع A  اومده کمتر بیرون میریم .

حاضر شده بودیم بریم بیرون که تلفن زنگ زد افسانه جون بود گفت با آرین می خواهن بیا ن اینجا تا با هم بریم بیرون اومدن اینجا و خاله مریم  هم اومد نهار را که خوردیم داشتم ظرف ها رو می بردم داخل آشپزخونه که نمی دونم چی شد یه دفعه دیدم پرت شدم زمین شانس آوردم که رو دستم خوردم زمین حسابی دستم کبود شد و ورم کرد ( این هم از مزایای سرامیک )

 خلاصه بعد از نهار کلی با آرین ورجه وورجه کردید و تو سر و کله هم زدید یه لحظه داشتیم صحبت می کردیم که دیدیم آرین هی می گه آمیتیس نکن نگاه کردیم دیدیم داری می زنیش تا دیدی نگاهت می کنیم سریع شروع به ناز کردنش کردی و گفتی نای نی ( یعنی نازی ) اونجا بود که فهمیدیم ای بابا نی نی ماییم که فکر می کنیم شما بچه ها چیزی متوجه نمیشین

ساعت 4 بود که شال و کلاه کردیم و رفتیم پارک  هوا خیلی عالی بود هم تمیز بود و هم نم نم بارون می اومد آرین رفت با یه پسر بچه الاکلنگ بازی که یه دفعه  پسر بچه  عمدی از رو الاکلنگ پرید پایین و آرین محکم زمین خورد از شدت درد نفسش بند اومده بود و ما هم کلی ترسیدیم ولی خوب خدا رو شکر چیزی نشد و کمی کمرش درد گرفت واقعا نمی دونم بعضی ها چطور بچه هاشون را تربیت می کنن  انگار تنها وظیفشون در قبال فرزندانشون سیر کردن و پوشاندن اونهاست و هیچ مسئولیتی در قبال تربیت اونها ندارن . 1  ساعتی با آرین بازی کردید و بارون تند تر شد از اونجا رفتیم خونه مامانی آخه تلفن کرد و گفت بعد از شام بریم اونجا ( ما هم که از خدا خواسته سریع پذیرفتیم) وقتی رسیدیم مامانی در حال سرخ کردن ماهی و خرد کردن سبزی بود با دیدن شما دوتا هواسش پرت شد و شصت دستش به طرز وحشتناکی بریده شد هر کاری کردیم که ببریمش بخیه بزنه قبول نکرد و گفت بد ریخت میشه و خودمون براش با بتادین ضد افونی و باند پیچی کردیم زمانی که داشتیم به دست مامانی رسیدگی می کردیم دختر کوچولوی مامان نگران و مضطرب نگاه می کردی و  هی با دست تو صورت نازت می زد ی و می گفتی مامانی اوف بعد هم شروع به بوسیدن و ناز کردن مامانی می کردی هر چی هم از اونجا می بردیمت بیرون که صحنه را نبینی با اصرار و گریه می خواستی بیای پیش مامانی ، الهی مامان قربون اون قلب کوچولو و دریایت برم که انقدر مهربون و نازنینه

به قول آرین  امروز روزحوادث بود

خانم خوشگله مامان یه کار جدید یاد گرفته تا ازت غافل می شیم شلوارت را در می یاری و میری جلوی در حمام و می گی حموم حموم فکر کنم اگر روزی ده بارم ببرمت حمام باز هم سیر نمیشی قربون نازدونه تمیز خودم برم

جدیدا" تا تو تلویزیون خوراکی نشون می ده دست مامان را می گیری و می بری داخل آشپزخونه و یخچال را نشون میدی و می گی به به . چند شب پیش تلویزیون یه بچه داشت بستنی می خورد یه طوری شروع به  ، به به  گفتن کردی که دلمون حسابی کباب شد و بابایی رفت برات بستنی گرفت

نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط نيلوفر| |
script type="text/javascript" src="http://sarevaght.com/web/star.js"> با کلیکت بهم بگو چند تا دوستم داری

سلام دخمل نازنینم

روز کودک را به دختر نازم و همه نی نی های ناز و عزیز تبریک می گم

امیدوارم که همه نی نی ها رد پناه خدای مهربون و سایه مامان و باباهای عزیزشون به  خوبی و خوشی بزرگ بشن و یه مرغ خوش آهنگ سعات رو شونه های نازنین هر کدومشون واسه همیشه لونه بسازه

شریرن ادی مامان انقدر بامزه صحبت می کنی که دلم می خواهد اون زبون خوشممزت را بخورم

انقدر بامزه سرت را کج می کنی و خودت را لوس میکنی که دلم  غش میره واسه خوردنت

خم می شی و تو صورت هر کی را که می خواهی دل ربایی کنی نگاه میکنی و اسمش را صدا می کنی وقتی هواسم بهت نباشه میای جلو و با لبخند می گی مامایه

وقتی هم که دارم ظرف می شورم و یه کاری میکنم که نمی تونم بغلت کنم و خانمی من هوس بغل مامان را میکنه میای روبروم و با قلدری حولم میدی به سمت عقب تا مجبور شم بغلت کنم منم که زودی دلم واست پر میزنه و می پری تو بغلم و kiss kiss

خلاصه اینکه هر روز زیباتر و شیرین تر از قبل میشی( فکر کنم هر کس این قسمت رو بخونه بگه چه از خود رازی ولی مطمئنن اونایی که خودشون مادر هستن درک میکنن )

خیلی از دوستای عزیزم در خواست عکس را کردن انشالله به زودی چند ا عکس جدید میذارم

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط نيلوفر| |
script type="text/javascript" src="http://sarevaght.com/web/star.js"> با کلیکت بهم بگو چند تا دوستم داری
سلام فرشته کوچولوی مامان

هر روز که می گذره بامزه تر و دل ربا تر می شی

دایی حامد که تو کنککور کارشناسی ارشد قبول نشد ناگزیر باید به سربازی بره و برای همین مجبور شد موهای نازنینش را که از جون براش عزیزترن به باد بده وقتی با سر کچل وارد شد

تا چشمت به سر مبارک افتاد  تا چند دقیقه از تعجب ماتت برده بود بعد با خنده سرش را نشون

می دادی و مرتب می گفتی مو مو بعد هم یه دست رو سر دایی و یه دست را سر خودت می

کشیدی و می خندیدی


چند روز پیش خونه مامانی بودیم و دایی حمید هم اونجا بود تو اتاق خوابها را دنبال آرین گشتی

و وقتی پیداش نکردی با ناراحتی رو به دایی کردی و گفتی دایی آرین

چند روزه خیلی خانم تر شدی و واسه خودت بازی می کنی و میگذاری مامان هم سر فرصت به

کارهاش برسه

تا میگم آمیتیس برو یه کتاب بیار بدو بدو میری داخل اتاقت و یه کتاب می اری و شروع به خواند

کتاب به زبون خودت می کنی گاهی اوقات هم دمر می افتی رو کتابت و شروع به مطالعه می

کنی الهی قربون پرفسور کوچولوی خودم برم
نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط نيلوفر| |
script type="text/javascript" src="http://sarevaght.com/web/star.js"> با کلیکت بهم بگو چند تا دوستم داری

سلام گل مامان

دختر نازم فعلا به دلیل قطع بودن adsl  نمی تونم مثل قبل بیام و برات بنویسم

به وبلاگت منتقل کنم

الان که دارم برات می نویسم 16 ماهگیت را داری پشت سر می گذاری( 25/7/88 )

 دامنه لغاتی که یاد گرفتی خیلی بیشتر شدن

مامان دون (مامان جون )

زوووهره ( زهره که آخرش فتحه داره )

آمی ( مخفف آمیتیس )

آآ(آشغال )

مم ( ممنون مرسی )

الاااااااااااااام (سلام)  

دل (گل)

چند روز پیش داخل اتوبوس در حال خوردن برشتوک بودی یه خانمی بالا سرمون بود با اصرار دست من را جلوی خانمه گرفته بود و ازش می خواستی که اونم بخوره   و مرتب می گفتی مم مم یعنی ممنون

دیشب خونه مامانی نشته بودی رو صندلی تلفن و طبق معمول در حال صحبت با مخاطب فرضیت بودی آرین و میلاد در حال بازی بودن بهشون نگاهه می کردی و انگشتت را می گذاشتی رو بینیت و می گفتی هیس دائی حمید کلی ازت فیلم گرفت

صبح تا چشمای نازت را باز می کنی با کلی انرژی مثبت  می گی الاااااااااااااام

عاشق رقصیدن و موزیک هستی غرق خواب هم که باشی تا صدای موسیقی می شنوی مثل کسی که کار واجبی داره با هیجان می پری و شروع به نانای کردن می کنی خدایش استعداد فروانی هم در این زمینه داری

عاشق پیشی و هاپویی تا یه گربه یا سگ میبینی بدون ترس دنبالش می کنی و مرتب می گی دودو

چند وقت پیش با دائی حمیدینا رفته بودیم چیتگر یه گربه اونجا بود تمام مدتی که اونجا بودیم سرگرم پیشیه بودی و من و بابایی هم همش دنبالت تا نکنه پیشی ناقلا چنگت بندازه

کلی فیلم و عکس ازت گرفتم که در زمان مناسب برات می ذارمشون

راستی این ماه تولد آرین جون بود 7 مهر کلی بهتون خوش گذشت یه عالمه بازی کردیدی و حسابی خوش به حالتون شد

                                                    آرین جون تولدت مبارک

 

نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط نيلوفر| |
JavaScript Codes Lilypie - Personal pictureLilypie